تبليغاتX
من یک بسیجی بودم و میخواهم بسیجی بمیرم..

فصل خون +++++++++++++ مجنون



سلام بر هدف فراموش شده ات اي حسين


سلام بر مظلوميت امروزت كه ظالم آن ما هستيم .


سلام بر خون مطهرت كه دكان عده اي سودجو و دنيا پرست شده است .


سلام بر لب تشنه ات كه بهانه خوردن نوشيدنيهاي گوارا براي ما شده است .


سلام بر شهدا كه ما ذره اي از مردانگي آنان را نداريم .


سلام بر زنان و دخترانت كه ما ذره اي از عفت و حياي آنان را نفهميديم .


و لعنت خدا بر ما كه در اردوگاه يزيد زمانيم .


در اردوگاه تهمت و دروغ و گناه و زشتي .


حسين جان مي شود ما هم حر شويم ؟؟؟؟؟؟؟


حسين جان  كدام روز ما با اين حرامزاده هاي قرن اسرائيل و امريكا 


رو در رو خواهيم شد تا به وجودكثيف آنان بفهمانيم كه جنگ يعني


چه ؟كي ميرسد تا چنان دمار از روزگار آنان در آوريم تا ديگر بر سر


كثيف شان كشتار مردم بي دفاع كودكان خطور نكند .


ما بي صبرانه منتظريم ...



 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 9:34 موضوع کلام تلخ صادقانه | لینک ثابت


مرگ ............................... مجنون

یک متن بلند و زیبا درباره مرگ.....!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
                                                                               

«با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در جمعه ششم دی 1387 ساعت 1:53 موضوع درست ببینیم | لینک ثابت


شهادت شما مبارک ------------------------ متین

          

                                                                                           السلام علیک یا محمد بن علی ایهاالجواد علیه السلام

 

آقا شهادت شما مبارک .

 

با ما که از شیعه بودن شما بویی نبرده ایم چطورید ؟

 

با ما که به شما بدترین ظلم ها را کرده ایم  چه می کنید ؟

 

آقا جان ما را ببخش . فقط همین .

 

عشق تو كرد زنده باز مرا 

مهر تو گشت دل نواز مرا 


تا شدم ملتجى به حضرت تو 

كردى از خلق بى نياز مرا 


اى امام نهم كه در همه حال 

هست لطف تو چاره ساز مرا 


اى كه باشد به سوى احسانت 

دست حاجت همى دراز مرا 


خواهم اى حجت خدا كه رها 

سازى از بند حرص و آز مرا 


نظرى بر من پريشان كن 

كز گنه باشد احتراز مرا 


گر چه از حد فزون گناه من است 

باز بر لطف تو نگاه من است 


گر پريشان و خسته وزارم 

خود گواهى كه از گناه من است 


اى كه مهر تو در همه احوال 

مونس قلب بى پناه من است 


نظرى بر دل تباهم كن 

اى كه مهر تو تكيه گاه من است 


روز من شد سيه ز درد و گنه 

چشم گريان من گواه من است 


اى پناه جهانيان اين بيت 

ذكر هر شام و صبح گاه من است 


بى پناهم پناه مى ‏خواهم 

از تو عذر گناه مى ‏خواهم


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 15:36 موضوع مناسبتها | لینک ثابت


شهید گمنام .............. غریب

 

بسم رب الزهراء (س) و الشهداء و الصدیقین

شهید گمنام سلام

سلامی چندین باره.

 نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.

و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.مى‏شناسمت به خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مى‏آيند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشته‏اند، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت  هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى من تو را خوب مى‏شناسم ‏خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى(ره) ... دیده بودمت بارها و بارها . آنگاه كه بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مى‏دويدى، اسلحه بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره مظلومت بيرون نمى‏رفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآنت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. حركات لبت را مى‏ديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بى‏امانت كرده بود.

نيمه شبها بیدار میشدی، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مى‏داشتى و بيرون مى‏زدى، پوتين‏هايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشيدى و من ديگر تو را نمى‏ديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم برويم مى‏خنديدى بگونه‏اى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مى‏گريستى.آنگاه كه جمعه‏ها با رفقايت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا.آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‏ها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مى‏كردى، تو بودى و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‏اى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصيتنامه.و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلاه ظهر مهران خمپاره‏اى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى

شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى،

تو گمنام نديده‏اى بيا تا نشانت دهم .

موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين(ع) و زينب(س)، امام و شهادت در دايره محدود ايده‏آل هاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زير باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، به همين پوچى‏

آرى تو گمنام نيستى

همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.

و مادرت نيز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مى‏آيد يك راست قصد كوى شهيدان گمنام مى‏كند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مى‏نشيند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مى‏رسد بى‏اختيار اشك از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد .اما خوش به حالت كه از ميان اين همه، نام گمنامى را انتخاب كرده‏اى

من در عجبم با همه نامی که تو داری

این خلق چرا نام تو گمنام نهادند


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 21:2 موضوع کلام تلخ صادقانه | لینک ثابت


ای دل غافل ....................... متین

 

 

دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احمدي
رتبه اول کنکور پزشکي سال 64
ساعتي قبل از شهادت

چه کسي مي داند جنگ چيست؟
چه کسي مي داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟
چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هرجا، به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟
به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟
کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به
 رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟
چه کسي در هويزه جنگيده؟کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟
چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
 اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟
چگونه سر 120دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟
آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟
گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر مي کند، حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟
کدام گريبان پاره مي شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستيد  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد؛
هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري
سطح زمين، ماشين لندکروزي را که با سرعت درجاده  مهران – دهلران حرکت مي نمايد ، مورد اصابت موشک قرار مي دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟
 کدام سر مي پرد؟
چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟
چگونه بايد آنها را غسل داد؟
چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم؟
چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگيريم؟
کدام مسئله را حل مي کني؟  براي کدام امتحان درس مي خواني؟
به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟
از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟
كدام اضطراب جانت را مي خورد؟
دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين؟
به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن
آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟
آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هيچ مي دانستي؟  حتما نه...!!!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد، به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟ و آنگاه كه قطره اي نم يافتي، با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني
اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد......
اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، اگر جعفر و عبدالله نيستي،
لااقل حرمله مباش
كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را به زمين پس نداد.
من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بيايد حرمله مباشيم......


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 1:14 موضوع کلام تلخ صادقانه | لینک ثابت


یا امام رضا علیه السلام ...................... متین

 

 

یا عالم آل محمد ( ص )

 

من كه بر اين در غلامى مى‏كنم

چشمه جويم تشنه كامى مى‏كنم

خلقتم اينگونه بوده از ازل

تا بگويم ذكر اَحلى مِن عَسَل

اينكه تغيير دلم نا ممكن است

عشق يار من صفاى باطن است

من بخود نگرفتم اين فيض عظيم

داده اين نعمت مرا رب كريم

تا ابد گويم كه حق يا هو مدد

يا رضا يا ضامن آهو مدد

روح والاى محمد آمده

رحمت موصول و ممتد آمده

آسمانها زير پايش آشناست

او رضا سلطان ملك ماسواست

محور هفت آسمان نامش بود

آب، خود لب تشنه جامش بود

گر حيات عالم از آب است و بس

بوده‏اش نام رضا فرياد رس

آب خود خلق دو چشم يار ماست

اين سبب ساز بقا عبد رضاست

خاك هم تا زير پايش جا گرفت

بهر خلق شيعيان معنا گرفت

آب را با خاك چون آميختند

قالبى از جنس شيعه ريختند

تاكه بر نام رضا چرخد زبان

شد نَفَخْتُ فيهِ مِن رُوحى عيان

قبله هفتم، گل مه رو مدد

يا رضا يا ضامن آهو مدد

اى تسلط يافته بر جان ما

جان ما جانان ما سلطان ما

هر كه را خواهى تو نوكر مى‏كنى

بر صفات خويش مظهر مى‏كنى

رزقى از لا يَحْتَسِبْ بهر دلش

تا نفس آيد مقدر مى‏كنى

با نگاهت شرح صدرش مى‏دهى

حمل قرآن را ميسر مى‏كنى

ظرف دنيا بر عطايت كوچك است

لطف خود را روز محشر مى‏كنى

درگشا از قلعه گمراهيم

اى كه فتح دل چو حيدر مى‏كنى

كِى به خود با ياد زهرا سوختيم

اين تويى كه ياد مادر مى‏كنى

اين لياقت كو، كنارت زيستن

اين عطا را بر كبوتر مى‏كنى

اى بهشت آواره كويت رضا

ياسها ديوانه بويت رضا

اى تو استاد كرام الكاتبين

تو به نيشابور دل مسكن گزين

خانه‏ام را آب و جارو مى‏كنم

جاى پايت را سحر بو مى‏كنم

تو درخت عشق ما را آب ده

اين دل بى صبر ما را تاب ده

گرچه مردم سوى مكه مى‏روند

در طواف كعبه حاجى مى‏شوند

حج من، سوى من تنها بيا

سوى من اى كعبه زهرا بيا

تا نمايم زير پايت اعتكاف

دور تو گردم به اميد طواف

جاى آنكه خيمه در صحرا زنم

تو بيا تا جان به پايت افكنم

تو بزن خيمه به صحراى دلم

بشكن اندر كوى خود پاى دلم

هر كه دادى نعمت پا بوسى اش

ما تَقَدَّمْ ما تَأَخَّر بخشى اش

در دم مرگم تويى تسكين من

اى زيارتنامه‏ات تلقين من

تا كنون هم ما تو را نشناختيم

هر چه سرمايه تو دادى باختيم

تا بيابم من كليد گنج را

در رهت بايد ببينم رنج را

مثل تو بايد كه تهمت بشنوم

از زبانها زخم غربت بشنوم

اى جگر پاره تو از زخم زبان

درد تو سنگينتر از هفت آسمان

خاك حجره سوخت از جان دادنت

صورتت نيلى شد از افتادنت

اى به دامان جوادت داده جان

من فدايت اى امام مهربان

تا دم مرگم بگويم بى عدد

يا رضا يا ضامن آهو مدد

 

 


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 23:37 موضوع مناسبتها | لینک ثابت


ما شیعه ایم ..................... شهید عشق آقاسی

ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بي رنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مرا
يا علي، درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز كن
مشتهاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان نازآلوده را
بنگر اين چشم نياز آلوده را
شاهد اقبال در آغوش كيست؟
كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟
كيست آن كس كز علي يادي كند؟
بر يتيمان من امدادي كند؟
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم
با يتيمان چاره "لاتقهر" بود
پاسخ سائل "ولا تنهر" بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
يا علي، امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمن ها مانده ايم
يا علي، شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخمهاي كهنه را مرهم بزن

حيدرا يك جلوه محتاج توأم
دار برپا كن كه حلاج توأم
جلوه اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم، ولي با ياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام و حلب
شيعه يعني يك بيابان بي كسي
غربت صد ساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجملها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
شيعه يعني وعده اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير
گر چه قرآن را مرتب خوانده ايم
از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
كس نشد واقف به سر "يسطرون"
تا به كي در لفظ ماني همچو من
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
شيعه يعني عشقبازي با خدا
يك نيستان تكنوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه توفان مي كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب، شيرروز
شيعه يعني شير، يعني شير مرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، تيغ موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف
شيعه يعني سابقون السابقون
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين كمان
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي كشد بر دوش خود چل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد برخاك پاي اهل بيت(ع)
يا فرزدق وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل بلاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژواك بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست

شهید عشق محمدرضا آقاسی


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 7:21 موضوع اشعار فقط شهدا | لینک ثابت


ما شیعه ایم ؟ .................... متین

 

واقعا ما شیعه ایم ؟؟؟

 

ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبیّین خود آورده است: روش و اخلاق امام موسى كاظم

علیه السلام چنین بود كه اگر كسى پشت سر حضرتش حرف زشتى مى‌زد و بدگوئى مى‌كرد، امام

 اظهار ناراحتى نمى‌كرد، بلكه هدیه‌اى برایش مى‌فرستاد.

همچنین مورّخین در كتاب‌هاى مختلفى آورده‌اند، مردی از نواده‌های عمر بن خطاب، در مدینه با

 امام كاظم (علیه‌السلام) دشمنی می‌كرد و هر وقت به او می‌رسید، با كمال گستاخی به علی

(علیه‌السلام) و خاندان رسالت ناسزا می‌گفت، و بدزبانی می‌كرد.

روزی بعضی از یاران، به آن حضرت، عرض كردند:  "به ما اجازه بده تا این مرد تبهكار و

بدزبان را بكشیم ".

امام كاظم (علیه‌السلام) فرمود: نه، هرگز چنین اجازه‌ای نمی‌دهم، مبادا دست به این كار

بزنید، این فكر را از سرتان بیرون نمائید. تا اینكه از آنها پرسید: آن مرد (نوه عمر) اكنون

كجاست؟

گفتند: در مزرعه‌ای در اطراف مدینه به كشاورزی اشتغال دارد.

امام كاظم (علیه‌السلام) سوار برمرکب خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال وارد به

 كشت و زرع او شد.

مرد فریاد زد:  "كشت و زرع ما را پامال نكن ".

حضرت همچنان سواره پیش رفت، تا اینكه به آن مرد رسید و خسته نباشید به او گفت: و با

روی شاد و خندان با او ملاقات نمود و احوال او را پرسید، و فرمود: "چه مبلغ خرج این كشت

 

 و زرع كرده ای؟"او گفت: صد دینار

 

امام كاظم فرمودن چقدر امید داری كه از آن بدست آوری؟

 

او گفت: علم غیب ندارم

 

حضرت فرمود: من می‌گویم چقدر امید و آرزوی داری كه عایدت گردد.

 

گفت: امیداورم 200 دینار به من رسد.

امام كاظم كیسه‌ای درآورد كه محتوی 300 دینار بود و فرمود: این را بگیر و كشت و زرع تو

 نیز به همین حال برای تو باشد و خدا آنچه را كه امید داری به تو برساند.

آن مرد آنچنان تحت تأثیر بزرگواری امام گردید كه همانجا به عذرخواهی پرداخت، و عاجزانه

تقاضا كرد كه تقصیر و بدزبانی او را عفو كند.

امام كاظم (ع) در حالی كه لبخند بر لب داشت، بازگشت.

مدتی از این جریان گذشت تا روزی امام كاظم به مسجد آمد، از قضا آن مرد نیز در مسجد بود،

 و با دیدن امام برخاست و با كمال خوشرویی به امام نگاه كرد و گفت: "اللهُ اَعلمُ حَیثُ یَجعلَ

 رِسالَتَه،خدا آگاه‌تر است كه رسالتش را در وجود چه كسی قرار دهد".

 

دوستان آن حضرت، وقتی که دیدند آن مرد كاملا عوض شده، نزد او آمدند و علتش را پرسیدند

 كه چه شده این گونه تغییر جهت داده ای، قبلا بدزبانی می‌كردی، ولی اكنون امام (علیه‌السلام)

 را می‌ستایی؟

او گفت: همین است كه اكنون گفتم، آنگاه برای امام (علیه‌السلام) دعا كرد، و سؤالاتی از امام

 (علیه‌السلام) پرسید و پاسخش را شنید.

امام (علیه‌السلام) برخاست و به خانه خود بازگشت، هنگام بازگشت به آن كسانی كه اجازه

كشتن آن مرد را می‌طلبیدند فرمودند: "این همان شخص ‍ است، كدامیك از این دو راه بهتر

 بود، آنچه شما می‌خواستید یا آنچه من انجام دادم؟ من با مقداری پول كه كارش را سامان دهد،

 اوضاعش را سامان دادم، و از شر او آسوده شدم.

 

همه ی مردم و مسئولان نظام مقدس جمهوری اسلامی که حاصل

 

 خون بهترین مخلوقات خدا است  خودمان را بسنجیم ما شیعه ایم ؟؟


اعلام الوری، ص 296/ اعیان الشّیعه، ج 2، ص 7/ بحارالانوار، ج 48، ص 102، ح 7/ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 319/ دلائل الامامة، ص 311 / كشف الغمّة، ج 2، ص 288


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 1:3 موضوع کلام تلخ صادقانه | لینک ثابت


.... التماس دعا ............................ غریب

     بدون بدون شرح ....

 

 

   پیشداوری نکن 

              

                                                           اگر به ظاهر نامأنوس است ؛ بخوان ، تا آخر بخوان ،

 

 که حقیقت تلخ است...


ببین که از کجا به کجا رسیده ایم ! روزگاری شهرمان

 

 بوی شهادت میداد و حالا ...

 



دعایم کن فاحشه ...

 

 

سلام فاحشه ! هان !؟ تعجب کردي !؟

ميدانم در کسوت مردان آبرومند !!!

انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است !

اما ميخواهم
برايت بنويسم :

شنيده ام تن فروشي میکنی ، براي لقمه ای نان !

خدای من ؛ چه گناه کبيره اي … ! ميدانم که ميداني همه ترا پليد ميدانند

و من هم مانند همه ام !

راستي روسپي ! از خودت پرسيده اي چرا اگر در سرزمين من و تو

زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بياورد رگ غيرت اربابان

بيرون میزند !

اگر غیرتی مانده باشد !

اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد

و یا شوهر زنداني اش آزاد شود ؛ اين « ايثار » است !

مگر هردو از يک تن نيست ؟ مگر هر دو جسم فروشی نيست؟

تن در برابر نان ننگ است ؛ بفروش ! تنت را حراج کن …

 من در ديارم کساني را

ديده ام که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان 

شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن ميفروشي نه از دين !

شنيده ام روزه ميگيري ، غسل ميکني و نماز ميخواني 

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري 

رمضان بعد از افطار کار مي کني و ایام محرم تعطيلي !

من از آن ميترسم

که روزي با ظاهري عالمانه ، جمعه بازار دين خدا را براه کنم

زهد را بساط کنم ، غسل هم نکنم

چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم 

پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم 

محرم هم تعطيل نکنم !

فاحشه … دعايم کن .
.
-----------------------------------------------------

 

هر چه می خواهی در نظرات بنویس دوست من .

 

من یک بسیجی ام که با خدایم عهد کرده ام رضایت او را با هیچ

چیز عوض نکنم .

 

 


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 10:50 موضوع کلام تلخ صادقانه | لینک ثابت


امام صادق علیه السلام ..................... مجنون

 

السلام علیک یا جعفر بن محمد  ایهالصادق  علیه السلام

 

من كيستم حقيقت حق را خزانه ام

 بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام

بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم

فيض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

 الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام

 چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

 يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

 پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون

 محصور كرده خصم ستم پيشه خانه ام

از يورش شبانه ابن الرّبيع پست

 آيد به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بيد تن اهل بيت من

 تا مى كشد ز خانه برون وحشيانه ام

آن بى حيا سواره و من با تن ضعيف

 پاى پياده در پى اسبش روانه ام

تندى كند كه تند برو در بر امير

 كندى اگر كنم بزند تازيانه ام

آنان كه سوخته اند دَرِ خانه على

 آتش زدند از ره كين درب خانه ام

 

 (ژوليده اصفهانى)

 


 

نوشته شده توسط متین خوشفکر در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 20:37 موضوع مناسبتها | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting